Thursday, July 10, 2008

لب هايمان از گرمی شهوت خشک شده




سلام به تويی که اسمت شکوفه هارو به يادم مياره

سلام به تويی که نامت سرمستی و عشق رو واسم تداعی می کنه

سلام به اونيکه هميشه دل نگران من
سلام عزيزم

کاش در اوج نيازی که الان به من داری می تونستم غمخوار تو باشم .

ای تنها هم آغوش من !

بيا که احساسم را برايت دست نخورده نگاه داشته ام و جسمم را به لذت بوسه ای نفروخته ام !

بيا که می خواهم وقتی دستانت را به روی قلبم می گذاری ٬از فرط لذت قطره های اشک بر گونه ات

بدرخشد . می خواهم با اشکهايت بر تمام احساسم بوسه زنی ... !

می خواهم اشکهايت تمام احساسم را خيس کند .

بيا که سالهاست سر به ديوار نهاده ام . بيا ای تنها هم آغوش من ............. بيا !!



مرا به آغوشت راه بده ...

بيا چشمانمان را ببنديم ... می خواهم وقتی لبهای معصوممان به هم گره می خورد و هر دو از لذت ٬

در آغوش هم نفس نفس می زنيم ٬ از لذت متناهی جسممان ٬‌وجود نا متناهی خداوند را با

چشمان بسته تصور کنيم ... چشمانت را باز نکن ... نه ! نه !

لبهايمان از گرمی شهوت خشک شده ... اما گونه هايمان از اشک خيس ...

بيا که ....



عزيز راه دورم بيش از عشق بر تو عاشقم

No comments:

Post a Comment